|
|
|
|
|
حکایت آن روباه را شنیده اید؟ روباهی را دیدندش گریزان و بی خویشتن افتان و خیزان، کسی گفتش چه آفت است که موجب مخافتست. گفتا: شنیده ام که شتر را به سخره می گیرند، گفت: ای سفیه، شتر را با تو چه مناسبت است و تو را بدو چه مشابهت؟ گفت: خاموش که اگر حسودان به غرض گویند شتر است و گرفتار آیم، کرا غم تخلیص من دارد تا تفتیش حال من کند؟ و تا تریاق از عراق آورده شود مار گزیده مرده بود. پیوسته مراقب خود باش و شما آقای مدیر: دقت کن چه کسی ، چه خبری را برایت می آورد و در تصمیم گیری نهایت دقت را به عمل آور گرچه تو را فضل است و دیانت و تقوا و امانت، اما متعنّتان در کمین اند و مدعیان گوشه نشین. اگر آنچه حسن سیرت توست بخلاف آن تقریر کنند در معرض خطاب پادشاه افتی در آن حالت کرا مجال مقالت باشد؟ دوست مشمـــار آنکـه در نعمت زنــــد لاف یاری و بـرادر خوانـــدگـی دوست آن دانم که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی جناب آقای مدیر: فراموش نکن این سخن امام پنجم را که فرمود: از سه گروه از مردمان بپرهیز: خائن، ظالم و سخن چین – چه آنکس که به دیگری خیانت کرده و یا به نفع تو ظلم روا میدارد و با سخن چینی از دیگران قصد نزدیکی به تو را دارد، خیلی زود نیز سخن تو را به نزد دیگران برده و به تو نیز ظلم و خیانت روا می دارد. نه بینی که پیش خداوند جاه ستایش کنان دست بر بر نهند اگــــــر روزگارش در آرد زپای همه عالمش پای بر سر نهند القصه دوست عزیز: ندانستی که بینی بند بر پای چو در گوشت نیامد پند مردم دگر ره چون نداری طاقت نیش مکن انگشت در سوراخ کژدم |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط عباس رمدانی
|
|
||
|
|
|
|
|
خدا از من پرسید : دوست داری با من مصاحبه کنی ؟ پاسخ دادم : اگر شما وقت داشته باشید . خدا لبخندی زد و پاسخ داد : زمان من ابدیت است ... چه سئوالاتی از من داری که دوست داری از من بپرسی ؟ من سئوال کردم : چه چیزی در آدمها شما را بیشتر متعجب می کند ؟ خدا جواب داد ... اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند زودتر بزرگ شوند ... و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند . اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره بازیابند . اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند . اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند . دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت ... سپس من سئوال کردم : به عنوان پروردگار ، دوست داری که بندگانت چه درسهایی درزندگی بیاموزند ؟ خدا پاسخ داد : اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد . تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند . اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند . اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند . اینکه رنجش عزیزانشان فقط چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند . یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد . بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است . اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساسا تشان را بیان کنند یا نشان دهند . اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت نبینند . اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند . با افتادگی خطاب به خدا گفتم : از وقتی که به من دادید سپاسگذارم . و افزودم : چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند ؟ خدا لبخندی زد و گفت .... فقط اینکه بدانند من اینجا هستم همیشه |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط عباس رمدانی
|
|
||